می نویسم از دلی که سخت تنگ است و لبانی که بسته است و سکوتی که هم چون پتکی سنگین تر از فریاد بر سرم فرو می ریزد.
گاهی در پس همه این دلتنگی ها با خدا حرف می زنم شکرش را به جا می آورم و گاهی برای تقدیرم با او دست به گریبانم.
عزیز دلم روزهاست که نتوانستم به چشمات نگاه کنم و ساعت هاست که نمی توانم باهات حرف بزنم خسته شدم از نوشتن توی اون سررسیدی که ورق هاش خشک شده و از جاشون تکونی نمی خورن.
خسته شدم از حسی که نیازم به تواست اما غرورم عنوانش نمی کنه، تمام کامپیوترم را زیر رو می کنم برای دیدن عکست می دونم که هست اما جرأت دیدن ندارم. نمی دونم چرا می خوام عقده ندیدنت را توی این عکس ها خالی کنم منم سارا همون دختری که با تمام وجود محبت عشق وجودش را در اختیار تو گذاشته بود اما الان از واژه دوستت دارم وحشت دارم. آره الان زمانی است که اگر حتی تو هم بگی نمی توانم بگم دوست دارم و این جمله زمانی که از دهن تو بیرون میاد من را بدتر می کنه و آرومم نمی کنه بی قرارتر از هر لحظه ای می شوم و بدتر بغضم را تشدید می کنه.
آنقدر شبها با بالش خیس خوابیدم که تمام رنگ بالشم برگشته انقدر سکوت کردم توی فکرم که خسته شدم سرت داد زدم که چرا رفتی و چرا تنهام گذاشتی اما همه اینها را من تحمل می کنم من آدم سختی هام.
گرچه شب تاریک است
اندکی صبر
سحر نزدیک است.
من که می دونم سحر روبرومون از هر لحظه ای زیباتره و انتظار مارو می کشه اما من برای رسیدن به این سحر زیبا، غمگینی غروب و تیرگی شب را به جون می خرم.
می دونی از روزی که از کنارم رفتی سبزک هفت سینم به خودش رنگ چهره من رو گرفت و زرد شد، سرکه سر هفت سین تندیش را به قلب من داد و دیگه چشم کسی را به غیر ازمن نسوزوند، سکه ها دیگه رنگ طلایی شون را به خورشید بخشیدن و ربانهای نارجی سفره ام گره زینتی اش را باز کرد و قابی که برای عکس تو آماده کرده بودم رو هنوز تو کتابخونه ام نگه داشتم اما جاش را با یه گل خشک پر کردم.
سرما تو رو به خاطرم می آورد روزی که با تو به قله کوه رفته بودیم و اونجا برف و سرما رو حس کردیم و من اونروز انقدر از عشق تو گرم بودم که نفهمیدم سردی هوا یعنی چی و تو بهم گفتی که سرما می خورم، دیدی دیدی که سرما نخوردم و حالا زمانی که از من دوری شدی چه سرما خوردگی عجیبی دارم درکم می کنی هیچ دکتری نمی تونه تشخیص بده این گرفتگی بخاطر تمام این بغض هاست که فرو خوردم.
روز طبیعت برام غمناک بود کیلومترها پیاده رفتم به یادت تک تک خاطره هام رو مرور کردم روزهای با تو بودن، تک تک کلماتی که تو به کار می بردی، دیگه حتی پاهام یاری نمی کنن جاهایی رو که با تو رفتم رو تنها برم چون اون زمان رودخونه اشکام بهم مجال نمیده هر روز بجای اینکه تو تلفن بهت بگم تو دفترم می نویسم که دوستت دارم عزیز دلم می دونی که این جمله برام سخت بود اما الان حتی سخت تر شده نوشتنش کجایی بیا دارم میمیرم بی تو.
از روزی که رفتی تقویم رومیزیم به خودش رنگ برگ بعدی را نگرفته و مونده تک و تنها من سالروز تولدم را دوست دارم اما باور کن که دوست نداشتم ماهی که تو از پیشم رفتی سالروز تولدم می بود.