تنها جمله ای که می توانم بگم اینه که دیروز هم محسن به دیدار خدا رفت. نمی توانم بنویسم از صبح تا الان نتوانستم کارهام رو به راحتی انجام بدم، باورش برام سخته کسی را که روز قبلش صداش را شنیدم امروز میون ما نیست. نگید رسم دنیاست و از این حرفا که باور ندارم بهتره بگم نمی خوام باور کنم وقتی این خبر را شنیدم باور کردنش برام سخت بود و ناممکن اما اتفاقی است که افتاده. اما می توانم حس کنم که پدر و مادرش هنگام دیدن جنازه فرزندشون چه حسی داشتن چون لحظه مرگه عزیزی را دیدم برام این سخته و درک می کنم. انقدر شهامت نداشتم که برم و به مادرش تسلیت بگم همونجا داخل حیاط ایستادم.
میون کاغذ بی خط، حرفهای خسته به نوبت
توی سرزمین نامت، حرف ت کرده قیامت
ت مثل تو، مثل تردید، ت مثل آخر طاقت
مثل تنهایی، مثل تب، مثل آخر خیانت
این آهنگ را درست اون زمان شنیدم.
اما برای دوست محسن که نمیشناسمش دعا کنید پای راستش قطع شده، پای چپش هم می گن باید قطع شه.دعا کنید ١٨ سالشه.
دلم می خواست می توانستم بهش بگم چرا محسن، چرا رفتی می بینی چقدر دوست دارن همه می بینی محسن زمانی که مادرت دید که تو خون غلت می خوری جونش را داد. محسن می بینی که پدرت به اندازه سن تو سنش یه شبه زیاد شد. محسن دیدی خواهرت می گفت حاضر زندگیش را بده تا بار دیگه ببیندت. محسن می بینی که عموت که بابای منه برات اشک می ریخت و با صدای مادرت که می گفت گوسفند دامادی محسن گوسفند را سر برید. می دونم می دیدی وقتی سه تا برادرات با پدرت زیر تابوت را گرفته بودند کسی نمی توانست سیل اشکاشون را نگه داره. دلم برای دختره کیومرث سوخت با این حال که ٨ سالشه چطور برات اشک می ریخت و می گفت عمو پاشو. می دیدی وقتی مادر سه شهید برای جوانیت اشک می ریخت و می گفت گلی پرپر شد می دیدی می دونم که می دیدی کمکشون کن به همه که با دوریت کنار بیان.
مادرت سیده است از جدش بخواه که بهش صبر بده.
اینم از دل محسن نوشتم که این دنیا رو ترک کرد.
"منو تو آغوشت بگیر خدا، می خوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی، که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر، می خوام برات بخونم
روی زمین چقدر بده، می خوام پیشت بمونم"