پایان غم انگیز
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥  

امروز حالم خوب نیست و خبرهای خوبی نشنیدم برای اینکه دیروز یکی از صمیمی ترین آشناها در گذشت و امروز مراسم خاکسپاری بود.  اما ناگوار ترو دردناک تر این بود که دیشب خواهر زاده ایشون هم به رحمت خدا رفته.

امیدوارم همه مورد لطف رحمت الهی قرار بگیرن.

اما پایان سال است کلی توی خونه کار نکرده داریم و این مراسم هایی که ناخداگاه پیش میاد باعث میشه به تعویق بیفته کارها.

اما با همه اینها امیدوارم سالی پر از شادی و موفقیت و پیروزی برای همه باشه و هرچی غم و ناراحتی که هست توی این سال باقی بمونه.


کلمات کلیدی:
 
کارهای پایان سال
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧  

کارهای پایان ساله و کارها بسیار برای همین هم وقت  ندارم اینجا بیام و تو خونه هم که می رسم فقط بتوانم به مامان کمک کنم و کارهای خونه را انجام بدم.

خیلی خسته ام دعا کنید تا خداوند بهم توان بده بقیه کارها رو هم بتوانم انجام بدم.

 


کلمات کلیدی:
 
ستایش
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩  

نمی دونم چرا نمی توانم شاعرانه بنویسم، عاشقانه قلم برقصانم.

شاید در این مرحله از زمان خنده دار باشه برای کسی که حال من را می بینه اما خداوندا با این محبت و آرامشی که تو به من عطا کردی و دلی که برام صاف کردی من به تو نزدیک تر شدم نزدیکتر از خونی که در رگهایم هست هر بار که حس کردم تنهام تو در من درخشیدی معبودم، می ستایمت.

جا نماز را رو به راهت باز می کنم و می ایستم به نماز بسم الله الرحمن الرحیم ................. و ستایش می کنم تو را ای مهربانترین مهربانان.

امروز را که دست گرمت را در دستم دارم و وجودت را در خود می بینم بسیار خوشحالم و عاشقانه می بینم، عاشقت گشتم من ای لیلی من.


کلمات کلیدی:
 
مهلت می خوام یعنی صبور باش
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥  

چند روزیه که سخت درگیرم برای ازدواج فکر می کنم و این همکار رو آنالیز می کنم. اما وقتی حرف های دیگران می شنوم دلم خالی میشه و می ترسم.

نمی توانم توی خونه به کسی بگم تا اونها نسبت به این قضیه جبهه بگیرن و بخوان نگران شن. اما توی دل خودم غوغاست.

اما نمی خوام بترسم چون اگر بترسم به سرم میاد.

می خوام به خدا بسپارمش بارها شده که بینمون مشکلاتی به وجود اومده اما من همچنان ازش گله دارم که چرا مثل من روراست حرف نمی زنه چرا دچار اینهمه شک و تردیده و از همه بدتر اینکه چرا من باید با این همه احساس اسیر این دام شم.

اما بارها به خودم میگم امتحان الهی است درسته که من بنده ناچیز خدام اما باز هم از خودش می خوام که مشکلاتم را حل کنه، روزهای سختی را پشت سر گذاشتم اعتصاب غذا و حرف اما باز برگشتم به حال و روز خودم درگیر شده بودم با خودم و احساساتم اما حق هم با من است می دونم اما اون هم حق داشت و بهش حق می دادم این موضوع برای اون سخت تر از من شده اما باید اون تصمیم آخر را بگیره. می دونم که می تونه می دونم من ایمان دارم می تونه اما شاید کمی سختی هم برای رسیدن به یار بد نباشه این جوری قدرش را بیشتر می دونی.


کلمات کلیدی:
 
محسن هم رفت...
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳  

تنها جمله ای که می توانم بگم اینه که دیروز هم محسن به دیدار خدا رفت. نمی توانم بنویسم از صبح تا الان نتوانستم کارهام رو به راحتی انجام بدم، باورش برام سخته کسی را که روز قبلش صداش را شنیدم امروز میون ما نیست. نگید رسم دنیاست و از این حرفا که باور ندارم بهتره بگم نمی خوام باور کنم وقتی این خبر را شنیدم باور کردنش برام سخت بود و ناممکن اما اتفاقی است که افتاده. اما می توانم حس کنم که پدر و مادرش هنگام دیدن جنازه فرزندشون چه حسی داشتن چون لحظه مرگه عزیزی را دیدم برام این سخته و درک می کنم. انقدر شهامت نداشتم که برم و به مادرش تسلیت بگم همونجا داخل حیاط ایستادم.

میون کاغذ بی خط، حرفهای خسته به نوبت

توی سرزمین نامت، حرف ت کرده قیامت

ت مثل تو، مثل تردید، ت مثل آخر طاقت

مثل تنهایی، مثل تب، مثل آخر خیانت

این آهنگ را درست اون زمان شنیدم.

اما برای دوست محسن که نمیشناسمش دعا کنید پای راستش قطع شده، پای چپش هم می گن باید قطع شه.دعا کنید ١٨ سالشه.

دلم می خواست می توانستم بهش بگم چرا محسن، چرا رفتی می بینی چقدر دوست دارن همه می بینی محسن زمانی که مادرت دید که تو خون غلت می خوری جونش را داد. محسن می بینی که پدرت به اندازه سن تو سنش یه شبه زیاد شد. محسن دیدی خواهرت می گفت حاضر زندگیش را بده تا بار دیگه ببیندت. محسن می بینی که عموت که بابای منه برات اشک می ریخت و با صدای مادرت که می گفت گوسفند دامادی محسن گوسفند را سر برید. می دونم می دیدی وقتی سه تا برادرات با پدرت زیر تابوت را گرفته بودند کسی نمی توانست سیل اشکاشون را نگه داره. دلم برای دختره کیومرث سوخت با این حال که ٨ سالشه چطور برات اشک می ریخت و می گفت عمو پاشو. می دیدی وقتی مادر سه شهید برای جوانیت اشک می ریخت و می گفت گلی پرپر شد می دیدی می دونم که می دیدی کمکشون کن به همه که با دوریت کنار بیان.

مادرت سیده است از جدش بخواه که بهش صبر بده.

اینم از دل محسن نوشتم که این دنیا رو ترک کرد.

"منو تو آغوشت بگیر خدا، می خوام بخوابم

آخه تو تنها کسی بودی، که دادی جوابم

منو تو آغوشت بگیر، می خوام برات بخونم

روی زمین چقدر بده، می خوام پیشت بمونم"


کلمات کلیدی: