برادرم
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩  

چند وقتی که نبودم درگیر مسائل عاطفی و روحی شدیدی بودم که خدا را شکر به خیر گذشت و الان آروم ترم درسته که انگار شده یه کینه یا یه بغض قدیمی اما به هر حال دارم باهاش کنار میام بسیار آزار دهنده است اماخوب چه می شه کرد رسم روزگار است دیگه گاهی دلتنگی بهم انقدر فشار میاره که می خوام خفه شم از آدم ها گله دارم از این همه دو رویی از این همه نامردی. بگذریم باید از خوبی ها گفت چند وقتی که توی این حال و هوا بودم یکی از همکارا که بهش ارادت خاصی دارم باهام صحبت می کرد روابط خانوادگی شد و این خیلی خوب بود یکجورایی برادرم به حساب میاد خونش نزدیکه به ما خانمش را دوست دارم و از همه مهمتر اینکه خانواده ام هم دوستشون دارند و براشون احترام خاصی قائلن. یکروز این آقا داداش ما در حق ما لطف بسیر بزرگی کرد روزی بود که اس ام اس کذایی از یکی دریافت کردم که مردوانگی تو تنش رنگ باخته بود این پیام به حدی بهمم ریخت که اشکام همین جوری مثل ابر می ریخت حتی تحمل نداشتم نفس بگیرم حالم بد شد و از شرکت زدم بیرون اما چند دقیقه بعد آقا داداش با ماشین اومده بود دنبالم و رفتیم بیرون، رفتیم لب رودخونه و من اشک می ریختم، حالم بد بود و تنم می لرزید تا رسیدیم خونه برای من چشمی نمونده بود مردونگی به خرج داد و به خونه ما چیزی نگفت اما من گفتم که چرا گریه کردم اونروز معنی واقعی برادر رو درک کردم و به گفته مامانم توی این منجلاب جامعه همچین آدم هایی نشان از این اند که خداوند هنوز هم به انسان ها به چشم دیگه ای هم نگاه می کنه.

گاهی احساس می کنم که واقعا دوستش دارم و این برای من معنی واقعی کلمه است دلم برای بچه هاش تنگ می شه، انقدر نازن که من دوست دارم ساعتها بیان پیش من و کنارم باشن. گاهی بچه ها رو با خودم می برم بیرون و پارک و می گردونم.

امیدوارم که خداوند این داداش را برای من و خانواده ام و برای خانوادش نگه داره.

 


کلمات کلیدی: