﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>تمام تنهایی ها</title>
    <description>tamametanhaiha's description</description>
    <link>http://tamametanhaiha.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سارا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 31 Jul 2010 09:50:27 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>برادرم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند وقتی که نبودم درگیر مسائل عاطفی و روحی شدیدی بودم که خدا را شکر به خیر گذشت و الان آروم ترم درسته که انگار شده یه کینه یا یه بغض قدیمی اما به هر حال دارم باهاش کنار میام بسیار آزار دهنده است اماخوب چه می شه کرد رسم روزگار است دیگه گاهی دلتنگی بهم انقدر فشار میاره که می خوام خفه شم از آدم ها گله دارم از این همه دو رویی از این همه نامردی. بگذریم باید از خوبی ها گفت چند وقتی که توی این حال و هوا بودم یکی از همکارا که بهش ارادت خاصی دارم باهام صحبت می کرد روابط خانوادگی شد و این خیلی خوب بود یکجورایی برادرم به حساب میاد خونش نزدیکه به ما خانمش را دوست دارم و از همه مهمتر اینکه خانواده ام هم دوستشون دارند و براشون احترام خاصی قائلن. یکروز این آقا داداش ما در حق ما لطف بسیر بزرگی کرد روزی بود که اس ام اس کذایی از یکی دریافت کردم که مردوانگی تو تنش رنگ باخته بود این پیام به حدی بهمم ریخت که اشکام همین جوری مثل ابر می ریخت حتی تحمل نداشتم نفس بگیرم حالم بد شد و از شرکت زدم بیرون اما چند دقیقه بعد آقا داداش با ماشین اومده بود دنبالم و رفتیم بیرون، رفتیم لب رودخونه و من اشک می ریختم، حالم بد بود و تنم می لرزید تا رسیدیم خونه برای من چشمی نمونده بود مردونگی به خرج داد و به خونه ما چیزی نگفت اما من گفتم که چرا گریه کردم اونروز معنی واقعی برادر رو درک کردم و به گفته مامانم توی این منجلاب جامعه همچین آدم هایی نشان از این اند که خداوند هنوز هم به انسان ها به چشم دیگه ای هم نگاه می کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی احساس می کنم که واقعا دوستش دارم و این برای من معنی واقعی کلمه است دلم برای بچه هاش تنگ می شه، انقدر نازن که من دوست دارم ساعتها بیان پیش من و کنارم باشن. گاهی بچه ها رو با خودم می برم بیرون و پارک و می گردونم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امیدوارم که خداوند این داداش را برای من و خانواده ام و برای خانوادش نگه داره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamametanhaiha.persianblog.ir/post/34</link>
      <author>سارا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=243603&amp;postID=5380817</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-243603.post-5380817</guid>
      <pubDate>Sat, 31 Jul 2010 09:50:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عشق زیباست</title>
      <description>&lt;p&gt;نازنینم روزهاست که در انتظارت به سر می برم. ساعت هاست که منتظر تماست هستم و منتظر یه خلوت دو نفره که من بتونم با تو نگاه کنم. زمانی که می بینمت خوب هم میدانی که در انتظار گرمای دستاتم تا دستای من رو که یخ بسته را گرم کنی و در آغوشت آروم بگیرم. این انتظار انقدر شیرینه که باور نمی کردم روزی این انتظارهای کوچیک به این اندازه کشیده شه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما برای روزی که من و تو قرار باشه هم رو ببینیم می خوام برنامه ریزی کنم و ببینم چه کار می توانم بکنم، می خوام اون روز توی آغوشت بمیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من به تو اثبات می کنم که تمامی عمرم را برای بودن یک لحظه تو به ارزانی خواهم فروخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamametanhaiha.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>سارا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=243603&amp;postID=4496623</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-243603.post-4496623</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Apr 2010 07:19:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پایان انتظار</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می دونم که به انتهای این انتظار نزدیک می شم و باید برای شروعی دوباره آماده شم اما توی این راهی که تا به الان پا گذاشتم حرفهای نگفته بسیاری را دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عزیزم روزهاست که صدات را می شنوم اما نه به عنوان یه عشق بلکه به عنوان یه صدا من این را نمی خواستم. روزهاست زمان های بسیار کمی که پیدا می کنم به سراغ نوشته هامون توی چت میرم و اونها رو می خونم به امید اینکه شاید دلم آروم شه، البته که آرامش را به من هدیه میده بلکه شوق و انرژی دوباره شروع کردن را هم بهم میده خنده ام میگیره از روزهایی که برای هم می مردیم و قربون صدقه می رفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دلم برای اینکه بنشینم و لحظه ها رو بشمارم و انتظار تماست را بکشم تنگ شده برای روزهایی که اگر حتی سر کلاس بودی گوشی را بر میداشتی تا من هم صدات رو بشنوم و بعد اس ام اس هایی که پشت سر هم برام می فرستادی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دلم برای شنیدن بابایی گفتن هات تنگ شده روزی نبود که این جمله را از اعماق قلبم بهت نگم و تو هم همانند یه بچه نازم را بکشی. روزی که برام پاستیل خریدی و شکلات روزی که داشتیم می رفتیم کوه برام شروع کردی آواز خوندن دلم برای همه اینها تنگ شده و من تمامی این دلتنگی ها رو به زوال خورشید انتظار می بخشم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دلم تنگ شده برای بوی عطرت، عطر گرمت که همیشه می زدی و الان من دربدر به دنبال اون بو گشتم. دیدن چشمای شیطونت وقتی که می اومدم پیشت اما الان سنگینیه نگاهمون هم خنده دار شده برام من که میدونم دوست دارم اصلا می دونی دوست دارم بگم دوست دارم حالا چی می گی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به قول هیچی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;الهی من فدای اون شوخیهات که همیشه زیرکانه پیش همکارها بهم تیکه می گفتی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادمه یه روز اومدم پیشت تا بهت بگم دوست دارم اما نتوانستم و اومدم اینجا پشت میز خودم یه دنیا خندیدیم با هم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزهایی که مجبور بودم باهات تند برخورد کنم و دست من نبود. روز اومدن به خونمون یادته گفته بودین 4 اما من که می دونستم تو هیچ وقت به قرار اهمیت نمیدی و تاخیر داری به مامانم گفتم و بعد رفتنت کلی خندیدیم آدرسی که من بارها بهت گفته بودم و توضیح داده بودم اما یادت رفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عزیز دلم خاطره هامون را می نویسم اینجا بدون لحظه ای کم شدن چون بهترین خاطره ها بود برامون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می سپارمت به آغوش امن پرودگار.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamametanhaiha.persianblog.ir/post/32</link>
      <author>سارا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=243603&amp;postID=4492579</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-243603.post-4492579</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Apr 2010 10:04:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سارا</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می نویسم از دلی که سخت تنگ است و لبانی که بسته است و سکوتی که هم چون پتکی سنگین تر از فریاد بر سرم فرو می ریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گاهی در پس همه این دلتنگی ها با خدا حرف می زنم شکرش را به جا می آورم و گاهی برای تقدیرم با او دست به گریبانم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عزیز دلم روزهاست که نتوانستم به چشمات نگاه کنم و ساعت هاست که نمی توانم باهات حرف بزنم خسته شدم از نوشتن توی اون سررسیدی که ورق هاش خشک شده و از جاشون تکونی نمی خورن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خسته شدم از حسی که نیازم به تواست اما غرورم عنوانش نمی کنه، تمام کامپیوترم را زیر رو می کنم برای دیدن عکست می دونم که هست اما جرأت دیدن ندارم. نمی دونم چرا می خوام عقده ندیدنت را توی این عکس ها خالی کنم منم سارا همون دختری که با تمام وجود محبت عشق وجودش را در اختیار تو گذاشته بود اما الان از واژه دوستت دارم وحشت دارم. آره الان زمانی است که اگر حتی تو هم بگی نمی توانم بگم دوست دارم و این جمله زمانی که از دهن تو بیرون میاد من را بدتر می کنه و آرومم نمی کنه بی قرارتر از هر لحظه ای می شوم و بدتر بغضم را تشدید می کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آنقدر شبها با بالش خیس خوابیدم که تمام رنگ بالشم برگشته انقدر سکوت کردم توی فکرم که خسته شدم سرت داد زدم که چرا رفتی و چرا تنهام گذاشتی اما همه اینها را من تحمل می کنم من آدم سختی هام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;گرچه شب تاریک است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اندکی صبر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سحر نزدیک است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من که می دونم سحر روبرومون از هر لحظه ای زیباتره و انتظار مارو می کشه اما من برای رسیدن به این سحر زیبا، غمگینی غروب و تیرگی شب را به جون می خرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می دونی از روزی که از کنارم رفتی سبزک هفت سینم به خودش رنگ چهره من رو گرفت و زرد شد، سرکه سر هفت سین تندیش را به قلب من داد و دیگه چشم کسی را به غیر ازمن نسوزوند، سکه ها دیگه رنگ طلایی شون را به خورشید بخشیدن و ربانهای نارجی سفره ام گره زینتی اش را باز کرد و&amp;nbsp; قابی که برای عکس تو آماده کرده بودم رو هنوز تو کتابخونه ام نگه داشتم اما جاش را با یه گل خشک پر کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;سرما تو رو به خاطرم می آورد روزی که با تو به قله کوه رفته بودیم و اونجا برف و سرما رو حس کردیم و من اونروز انقدر از عشق تو گرم بودم که نفهمیدم سردی هوا یعنی چی و تو بهم گفتی که سرما می خورم، دیدی دیدی که سرما نخوردم و حالا زمانی که از من دوری شدی چه سرما خوردگی عجیبی دارم درکم می کنی هیچ دکتری نمی تونه تشخیص بده این گرفتگی بخاطر تمام این بغض هاست که فرو خوردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روز طبیعت برام غمناک بود کیلومترها پیاده رفتم به یادت تک تک خاطره هام رو مرور کردم روزهای با تو بودن، تک تک کلماتی که تو به کار می بردی، دیگه حتی پاهام یاری نمی کنن جاهایی رو که با تو رفتم رو تنها برم چون اون زمان رودخونه اشکام بهم مجال نمیده هر روز بجای اینکه تو تلفن بهت بگم تو دفترم می نویسم که دوستت دارم عزیز دلم می دونی که این جمله برام سخت بود اما الان حتی سخت تر شده نوشتنش کجایی بیا دارم میمیرم بی تو.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از روزی که رفتی تقویم رومیزیم به خودش رنگ برگ بعدی را نگرفته و مونده تک و تنها من سالروز تولدم را دوست دارم اما باور کن که دوست نداشتم ماهی که تو از پیشم رفتی سالروز تولدم می بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamametanhaiha.persianblog.ir/post/31</link>
      <author>سارا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=243603&amp;postID=4407259</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-243603.post-4407259</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Apr 2010 09:30:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پایان غم انگیز</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز حالم خوب نیست و خبرهای خوبی نشنیدم برای اینکه دیروز یکی از صمیمی ترین آشناها در گذشت و امروز مراسم خاکسپاری بود.&amp;nbsp; اما ناگوار ترو دردناک تر این بود که دیشب خواهر زاده ایشون هم به رحمت خدا رفته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم همه مورد لطف رحمت الهی قرار بگیرن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما پایان سال است کلی توی خونه کار نکرده داریم و این مراسم هایی که ناخداگاه پیش میاد باعث میشه به تعویق بیفته کارها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما با همه اینها امیدوارم سالی پر از شادی و موفقیت و پیروزی برای همه باشه و هرچی غم و ناراحتی که هست توی این سال باقی بمونه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamametanhaiha.persianblog.ir/post/30</link>
      <author>سارا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=243603&amp;postID=4344462</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-243603.post-4344462</guid>
      <pubDate>Tue, 16 Mar 2010 08:42:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کارهای پایان سال</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;کارهای پایان ساله و کارها بسیار برای همین هم وقت&amp;nbsp; ندارم اینجا بیام و تو خونه هم که می رسم فقط بتوانم به مامان کمک کنم و کارهای خونه را انجام بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی خسته ام دعا کنید تا خداوند بهم توان بده بقیه کارها رو هم بتوانم انجام بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamametanhaiha.persianblog.ir/post/29</link>
      <author>سارا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=243603&amp;postID=4311222</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-243603.post-4311222</guid>
      <pubDate>Mon, 08 Mar 2010 10:27:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ستایش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمی دونم چرا نمی توانم شاعرانه بنویسم، عاشقانه قلم برقصانم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید در این مرحله از زمان خنده دار باشه برای کسی که حال من را می بینه اما خداوندا با این محبت و آرامشی که تو به من عطا کردی و دلی که برام صاف کردی من به تو نزدیک تر شدم نزدیکتر از خونی که در رگهایم هست هر بار که حس کردم تنهام تو در من درخشیدی معبودم، می ستایمت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جا نماز را رو به راهت باز می کنم و می ایستم به نماز بسم الله الرحمن الرحیم ................. و ستایش می کنم تو را ای مهربانترین مهربانان.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز را که دست گرمت را در دستم دارم و وجودت را در خود می بینم بسیار خوشحالم و عاشقانه می بینم، عاشقت گشتم من ای لیلی من.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamametanhaiha.persianblog.ir/post/28</link>
      <author>سارا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=243603&amp;postID=4277894</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-243603.post-4277894</guid>
      <pubDate>Sun, 28 Feb 2010 13:08:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مهلت می خوام یعنی صبور باش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روزیه که سخت درگیرم برای ازدواج فکر می کنم و این همکار رو آنالیز می کنم. اما وقتی حرف های دیگران می شنوم دلم خالی میشه و می ترسم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمی توانم توی خونه به کسی بگم تا اونها نسبت به این قضیه جبهه بگیرن و بخوان نگران شن. اما توی دل خودم غوغاست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما نمی خوام بترسم چون اگر بترسم به سرم میاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می خوام به خدا بسپارمش بارها شده که بینمون مشکلاتی به وجود اومده اما من همچنان ازش گله دارم که چرا مثل من روراست حرف نمی زنه چرا دچار اینهمه شک و تردیده و از همه بدتر اینکه چرا من باید با این همه احساس اسیر این دام شم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما بارها به خودم میگم امتحان الهی است درسته که من بنده ناچیز خدام اما باز هم از خودش می خوام که مشکلاتم را حل کنه، روزهای سختی را پشت سر گذاشتم اعتصاب غذا و حرف اما باز برگشتم به حال و روز خودم درگیر شده بودم با خودم و احساساتم اما حق هم با من است می دونم اما اون هم حق داشت و بهش حق می دادم این موضوع برای اون سخت تر از من شده اما باید اون تصمیم آخر را بگیره. می دونم که می تونه می دونم من ایمان دارم می تونه اما شاید کمی سختی هم برای رسیدن به یار بد نباشه این جوری قدرش را بیشتر می دونی.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamametanhaiha.persianblog.ir/post/27</link>
      <author>سارا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=243603&amp;postID=4260525</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-243603.post-4260525</guid>
      <pubDate>Wed, 24 Feb 2010 13:53:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>محسن هم رفت...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تنها جمله ای که می توانم بگم اینه که دیروز هم محسن به دیدار خدا رفت. نمی توانم بنویسم از صبح تا الان نتوانستم کارهام رو به راحتی انجام بدم، باورش برام سخته کسی را که روز قبلش صداش را شنیدم امروز میون ما نیست. نگید رسم دنیاست و از این حرفا که باور ندارم بهتره بگم نمی خوام باور کنم وقتی این خبر را شنیدم باور کردنش برام سخت بود و ناممکن اما اتفاقی است که افتاده. اما می توانم حس کنم که پدر و مادرش هنگام دیدن جنازه فرزندشون چه حسی داشتن چون لحظه مرگه عزیزی را دیدم برام این سخته و درک می کنم. انقدر شهامت نداشتم که برم و به مادرش تسلیت بگم همونجا داخل حیاط ایستادم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میون کاغذ بی خط، حرفهای خسته به نوبت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توی سرزمین نامت، حرف ت کرده قیامت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ت مثل تو، مثل تردید، ت مثل آخر طاقت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مثل تنهایی، مثل تب، مثل آخر خیانت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این آهنگ را درست اون زمان شنیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما برای دوست محسن که نمیشناسمش دعا کنید پای راستش قطع شده، پای چپش هم می گن باید قطع شه.دعا کنید ١٨ سالشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دلم می خواست می توانستم بهش بگم چرا محسن، چرا رفتی می بینی چقدر دوست دارن همه می بینی محسن زمانی که مادرت دید که تو خون غلت می خوری جونش را داد. محسن می بینی که پدرت به اندازه سن تو سنش یه شبه زیاد شد. محسن دیدی خواهرت می گفت حاضر زندگیش را بده تا بار دیگه ببیندت. محسن می بینی که عموت که بابای منه برات اشک می ریخت و با صدای مادرت که می گفت گوسفند دامادی محسن گوسفند را سر برید. می دونم می دیدی وقتی سه تا برادرات با پدرت زیر تابوت را گرفته بودند کسی نمی توانست سیل اشکاشون را نگه داره. دلم برای دختره کیومرث سوخت با این حال که ٨ سالشه چطور برات اشک می ریخت و می گفت عمو پاشو. می دیدی وقتی مادر سه شهید برای جوانیت اشک می ریخت و می گفت گلی پرپر شد می دیدی می دونم که می دیدی کمکشون کن به همه که با دوریت کنار بیان.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مادرت سیده است از جدش بخواه که بهش صبر بده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینم از دل محسن نوشتم که این دنیا رو ترک کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"منو تو آغوشت بگیر خدا، می خوام بخوابم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آخه تو تنها کسی بودی، که دادی جوابم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;منو تو آغوشت بگیر، می خوام برات بخونم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روی زمین چقدر بده، می خوام پیشت بمونم"&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamametanhaiha.persianblog.ir/post/26</link>
      <author>سارا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=243603&amp;postID=4250599</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-243603.post-4250599</guid>
      <pubDate>Mon, 22 Feb 2010 12:20:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آرامش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیروز با این آقای همکار رفته بودیم آزمایش اما طول کشید بهترین فرصت بود که بتوانم بهش نگاه کنم و سخت محو دیدنش بودم که ناخداگاه به خودم اومدم و دیدم داره منو نگاه می کنه وسایلم را بهش دادم و بعد از اینکه داشتم ضعف میرفتم از گرسنگی صدام کردن و رفتم تا آزمایش بدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اومدیم بیرون و دل رو به دریا زدیم و گفت بریم بیرون و من هم قبول کردم یه دوری زدیم و رفتیم محل کار دوم ایشون تازه اونجا توی یه خلوت دونفره توانستم بهش به عنوان یه فرد که می خوام آیندم رو باهاش داشته باشم فکر کردم.و قتی روبروی هم داشتیم ناهار می خوردیم داشتم به آرامش می رسیدم،همیشه دوستام می گفتن با کسی ازدواج کن و از همه مهمتر اعتماد کن که حس می کنی بهت آرامش میده و من اینو دیروز درک کردم حال عجیبی داشت برام حسی مثل بی وزنی برای منی که کلا تو فشار و مسئولیت بزرگ شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اومدیم شرکت دیگه زمان از حد گذشته بود و هر دو مجبور شدیم جهت کارهای مونده بمونیم اضافه کار و کارهای عقب افتاده رو انجام بدیم و من تازه باید می رفتم خونه و به کارهای عقب افتاده خونه می رسیدم تا هر چه زودتر خونه مهیا شه تا این آقا با خانواده تشریف بیارن منزل ما.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امیدوارم این آرامش همیشگی باشه و برای همه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://tamametanhaiha.persianblog.ir/post/25</link>
      <author>سارا</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=243603&amp;postID=4199003</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-243603.post-4199003</guid>
      <pubDate>Wed, 10 Feb 2010 09:34:53 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
